نمیدانی که الیوم یا که پار است
نبینی آسمان سبز اینجا
گهی دود و گهی گرد و غبار است
ز بخت بد مو بد هم سرنوشت مو
دیار مو لانه ی بی بند و بار است
یکی از اهل دل کرسی نشین نیست
تو گویی جمله گی بی کار و بار است
تمام شهر اینجا را بی گردی
نیابی کس خسش ملیت تبار است
نبینی چار فصل سال اینجا
دوازده ماه فصل انفجار است
گهی مارا کشد با تیغ ملیت
گهی مذهب پیامش انتحار است
تمام عمر بستیم اتهامات
ولی در آستین مو غار مار است
ز گوساله گرفته تا به گرگش
همش اهل شراب و یا قمار است
ازین بحران مستولی براین شهر
دل انسان تباران زار زار است
پل باغ عمومی و منظره عجیب
بیا بر قلب من سنگی بزن، بشکن تمامم کن
بیا روزم بگیر و تار تار و شام شامم کن
ز تار سست پیوندت خلاصم کن، بزن دورم
و یا فولاد زنجیری بگیر و رام رامم کن
برو از کوچه ی صدق و صفا کم تخم نیکی گیر
بیا یک بار وز عطر صداقت در مشامم کن
ازت مریم فقط یک یک توقع داشتم، دارم
بیا نیم پیک ازین شربت، دمی لبریز کامم کن
به یک گب گیر دستم را نجاتم ده ازین اندوه
و گر نه این جسد را گیر و بهر صید دامم کن
بدان این را که کار زندگی و مرگ دست توست
دلت گر می دمی یا در میان گور جامم کن
اگر جورم کنی یا گور، با تو بودنم عشقم
ولی زین بعد آی مریم، بس است و نیکنامم کن
(دفتر کار) کمپ تابستانی یوناما.
هنوز اي وطنم بي قرار مي بينمت
ز پا و سر همه گي پر غبار مي بينمت
ز بس كه موج سرورت شكست سيل ستم
هزار پاره تن و زار زار مي بينمت
كوچه هاي كابل
۲۹-۷- ۱۳۸۷
قمار این محبت باخت ما را به درد و محنتش انداخت ما را
اگردنیا فقط کارش همین است چرا باعشق ومحنت ساخت مارا
خوابگاه." ۴ شنبه شب"
اینجا بهار نیست
در سرزمین غم زده ی ما بهار نیست
اینجا نشانِ گلشن و گل گلعزار نیست
اینجا تمام اهل هنر دل شکسته است
کس را دمی چو فرصت نقش و نگار نیست
دلها گهی قرار نمی گیرد ای خدا !
جز درد و رنج و مرگ دیگر کار و بار نیست
این گوش ها که خسته و دلها شکسته است
از ما نصیب بمب و بجز انتحار نیست
ما را که در حماقتِ خس غرق بوده ایم
جز جهل و یا ترور دیگر افتخار نیست
ما را ز افتخار جهالت، نجات ده
این یک حقیقت است بجانت ! شعار نیست
خوابگاه دانشگاه- ۳ -۵ - ۱۳۸۷
هرچند ز باتلاق سرشتی گلِ مرا
بازم هزار بار شکستی دلِ مرا
آب صفا مجوی زسرچشمه ای کثیف
تکوین ما زمبدأ پستش خراب بود
آغازها خراب
انجام ها خراب
از یک لجن مجوی دمی لاجورد را
وزمنجلاب معدن لعلِ بدخش را
این یک توهُّم است
درشورزار غنچه ای شب بو نه زیستنیست
در باتلاق نطفه ای خوشبو که منتفیست
گفتار ها لجن
کردار ها لجن
انگشت شمار ظاهر و باطن چو آدمیست
ما را دیگر بدوز و یا هم زنو بساز
یا دست ما زسنت دیرین خود بباز
گر سازمی زخاک محبت خمیر کن
آدم مأب هر چه ازینجا بیافتی
ازنو بساز این دفعه انسان ضمیر کن
در جلوه گاه و جلوه نه گاه، ای که صانعی!
انسانم آرزوست- انسانم آرزوست .
خوابگاه دانشگاه - ۲-۲-۱۳۸۷
ن
مسیرِ خام بودن- پخته گشتن صد رقم آل است
برای اختطاف تو، ز رنگهای مرکب بیشتر جن و پر و بال است
هزاران شعله ای آتش بسوزد زیر پاهایت
بسان خشتِ خامی روزها ماندن به آتشدان، نشان پختگی هایت
عجیب است پختگی های جهان ما
من انسانم
نه من خشتم، نه آتش لازمست، نه کره ای آتش
من ازرفتن بسوی پخته گشتن سخت بیزارم
بگردانم به طرف خامییِ خامم
آن روزی که بودم کودک معصوم، جایم تپه های پشت منزل بود
خاکبازیها کنارِ "گل پریها"خام بودن لازم آرد
کودکی معصوم نزد خیل خیلِ دختران و بچه های دِه،
وصفهای خام می خواهد
ای که تکوینم بدست توست بربگردانم مرا در سبزه و تالاب آغیل
من نمیخواهم برای پختن من خشک و تر سوزد
آتشی درکره های شهرهایم شعله ور گردد
آهِ سردِ چوب های جنگلستان، آسمان شهر را تاریک گرداند
من نمیخواهم مسیر هولناک خام - پختن را
گل پریها، سبزه و تالاب، خاکبازیها به روی تپه ها بهتر از این پختگیست
این همه چون وصف های خام می خواهد
بربگردانم مرا در وصفهای اولینم
هرچه دارم را بگیر اندر میانِ اولین و آخرینم .
خوابگاه دانشگاه -۲۷ -۲ -۱۳۸۷
در مسیرِ راهِ بس باریکِ آن یک دهکده
سجده گاهِ بی خداست
آنچه جای کفش های توست
آنکه آخر امتدادش کلبه ای چیغیست
آنجا سایبان مریمِ معصوم
از برای من چرا این پای بوسی هاست
تاکه بوسم نقش های کفش مریم را
کفش بوسیدن و یا این راه ماندن ها نشان عشق نیست
عشق رفتن زیر آن یک سایبان
عشق بازیهاست بادستان مریم
عشق رقصیدن به موج زلفها
عشق باید درنهایت بشکند هر مرز را
تا به زیرِ چترِ آن یک سایبان
من و مریم
سایبانِ من و مریم
نصف شب جمعه . کنار دریای خزر . ۱۳-۲-۱۳۸۷
----------
کاش اینجا یک نفس از عمق دلها در کشید
یک نفس با هم نفس پرواز باید کرد
کاش دیگر این قفس های تمدن بشکند
ما به بال عشق خود در دوردستِ دور دور
پرکشیم -
بال آن آزادگی را باز باید کرد
اِنتهای صخرهای عشق و آزادی
از سحر تا شامگاه
شب برای چشم بیداران دنیا
نغمه ای آزادگی را در کشیم
جرعه ای آزاد گشتن سر کشیم
شب جمعه .کنار دریای خزر .۱۳ -۲ -۱۳۸۷
به زیر پرچمی چون مرد و زنهایش مسلمان است
چرا این پرچم بد بخت دست دین فروشان است
زدست عالمان بی سواد و کور و آدم کُش
وطن دیریست تا امروز کشتارگاه انسان است
زسعی و زحمت ملا و روشنفکر ما ملت
هزاران پاره ای جانم به فکر لقمه ای نان است
همین های که با مشت شجاعت می زند بر سر
دو دستانش ز چندین سال در خیل گدایان است
نهادِ سرخ و سبزِ شرق، یا غرب سیه نامش
همش فرهنگ بربادی فسون و سحر شیطان است
به مأوایم زبس آمد سرشک از دیدگان پاک
کویرش را سرابِ اشکِ چشمان یتیمان است
زما قهر است حتا آسمان سبز این دنیا
کنار دامنش از خون ما ملت خون افشان است
چرا ای پاسبان حق به رقص نفس می بالی
به زیر این گیوتین خیلِ انسان و مسلمان است
تهران خوابگاه دانشگاه ۱۱-۲- ۱۳۸۷